تبليغاتX
::..ساز باران..::

::..ساز باران..::

دوست دارم در رويا بمانم حقيقت زير پايم را خالي ميكند اما رويا هرگز !

به نامش و به يادش !

امروز بهترم ... بهتر از  ديروز و پريروز . 

يك :

من و چند تا آدم ديگه (از نوع دانشجو )  براي امشب  يني شب يلدا يه برنامه ي توپ ريخته بوديم ...  كه توي

دانشگاه برگزارش كنيم ...  چه قدر رو برنامه فكر كرديم چه قدر ايده داديم چه قدر ذوق داشتيم ولي همه چي

به هم ريخت .. دانشگامون نذاشت ... بدون هيچ گونه دليلي بهمون گفتند شما  نميتونيد  برنامه براي شب يلدا

داشته باشيد (حق نداريد برنامه اي به اسم شب يلدا برگزار كنيد )... خيلي غصم گرفت .. اخه چرا .. من فقط

منتظر شنيدن يه دليل قانع كننده بودم اما هيچ دليلي نبود   فرمان بايد اجرا  ميشد ... يلدامونو خراب كردند .


دو :

 امشب شب يلداست من خودممو خودم ! من ميمونمو رويام ميخوام چشامو ببندمو برم تو رويايي كه تو پست قبلي نوشتم ! تو هم مياي ؟ شرط داره ! بايد 6_ 7 ساله بشي  ... خوبه ! حالا خوبه ! حالا دستتو بذار تو دستم  بيا بريم كنار  مامان  بزرگ بشينيم ميخواد واسمون قصه بگه چه  كرسيه گرمي :) اونقدر خوبه كه    نميخوام هيچ وقت از اين رويا بيام بيرون بيا با هم تو رويا بمونيم ! باشه ؟‌

http://media.farsnews.com/Media/8609/ImageReports/8609280413/1_8609280413_L600.jpg

     سه :

   دلمون هندونه. فکرمون هندونه. روحمون هندونه.

   با یه دست سرنوشت یکیشو برداری بسه !

                                                            "حسين پناهي"


   پ.ن 1 : شب يلداتون مباررك دوستاي گلم  فال حافظ بگيرينا يادتون نره :)

  پ.ن 2 : واسه زنده نگه داشتن سنت هاي ايرانم حاضرم با همه كس در بيفتمو بجنگم !


همين !

يا حق




نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:43 توسط (عسل)دختربچه اي كه بزرگ شده !| |

     به نامش !

     گفته بودم كه از اين به بعد  هروقت  دلم خواست يا  دلم گرفت ميام اينجا و يه پست ميزنم !

     خيلي بي حوصلم... خيلي ... ساعت 4 كلاس دارم  ولي اصلن حوصلشو ندارم... 

     خدا .. چرا يه جايي نيست كه آدم يه وقتاييي بره اونجا تا از همه ي آدما دور بشه

      از همه ي همه ي آدما ...دلم ميخواد يه جاييي برم كه فقط خودم باشم خودِ خودِ خودم !

     نميدونم چرا الان از همه ي آدما بدم مياد دست خودم نيست خب بدم مياد خب از خودمم بدم مياد

     فردا شب يلداست !  براي فردا ....

     دلم يه مامان بزرگ و بابا بزرگ  ميخواد و يه كرسي  با چند تا دونه انار و يه  هندونه و يكم اجيل 

     كه اينا همشون جمع بشن توي يه اتاق كوچولو با يه پنجره  كه وقتي از اون پنجره  بيرونو نگاه ميكني

     همه جا  سفيد شده باشه و  هوا برفي باشه ... مامان بزرگم قصه بگه  و بابا بزرگم

     فال حافظ بگيره و شاهنامه بخونه.. يه چيز مهم منم 18 ساله نباشم 7 ساله باشم

     چند تا از نوه هاي ديگه ي مامان بزرگو بابا بزرگمم كنارمون باشن.


       واي  عجب رويايــــــــــــــي !

      ولي ...

     من هيچ وقت مامان بزرگ يا بابا بزرگمو  نديدم چون  قبل از اينكه من بيام رفتن !

     هيچ وقتم ديگه هفت ساله نميشم چون زمان به عقب برنميگرده !

     پس از  رويام تو واقعيت  فقط ميمونه  چند تا دونه انارو هندونه و اجيل كه  بايد تنهايي بخورمشون !

     شايدم تنهاييي نه  ولي در هر حال ميدونم شريكام تو خوردن خارج از رويا ديگه اون چند تا بچه ي

      شش _ هفت ساله ي هم سنو سالم نيستن !

     همين !

     يا حق

    

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:0 توسط (عسل)دختربچه اي كه بزرگ شده !| |

  به نامش !

 "كسي از گربه هاي ايراني خبر ندارد " ! بالاخره ديدمش ...

 فيلمش پر از نكته ي ريز بود ! كلي سوال دارم درباره ي اين فيلم و سكانساش !

 چند روز پيشم فيلم " دف " رو از همين كارگردان (بهمن قبادي ) ديدم ! خيلي خوشم اومد!

 عاشق اون تيكه ي فيلم بودم كه پسره با بچه ها تمرين گيتارزني ميكرد و بچه ها حسابي تو حس ميرفتن...

   من كيم ؟

   يه در به در !

   گمشده ي محله ها

   پشت پا خورده ترين صداي شهر بي صدا

   از كجا ؟

   جنوب شهر !

   اونجا كه بمبستِ نفس

   اونجا كه خواب و خيال زندوني ميشه تو قفس

   وسط يه ضربدرم

   خونه به دوش و خسته

   توي چهارراهي كه از چار طرف بمبسته 

   من كيم ؟

   يه پاپتي 

   پر از سوال بي جواب 

   صد تا جاده رو ديوار

   نقاشي كردم توي خواب 

   پ.ن 1:چند تا فيلم ديگم گير اوردم كه خيلي وقته دنبالشون بودم ! درس خوندنم كه رسمن تعطيله ! D:

   همين !

   يا حق


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:28 توسط (عسل)دختربچه اي كه بزرگ شده !| |

به نامش

اصلن حوصله ندارم ... چند روزه ديووونه شدم .. بي دليل گريه ميكنم !

از خودم متنفرم ... خيلي زياد !!! همشم فك  ميكنم همه ازم متنفرن

... فك ميكنم يه  نوع بيماريه روانيه ! نميدونم !!

و از اونجايي گاهي به صورت زير پوستي در حد تيم ملي مغرور ميشم

نميخوام كه واسم مهم باشه چرا ديگران ازم ناراحتن يا ازم بدشون مياد

ولي واسه بعضيا نميشه اينطوري بود ...

حالام كلي كار دارم ... و كلي درس (اما كو حوصله ؟)

با "ساز باران" هم مشكل دارم از اون هم خوشم نمياد چون به من بر ميگرده !

شايد يه تغييرات كلي تو اين وبلاگ دادم...، شايد بيشتر اپديت كردم

از اين به بعد هر وقت دلم گرفت (يا نگرفت) ميام اپديت كنم

قبلنا ميگفتم مييام ولي  نميومدم  الان ديگه ميام حتمن ميام !

ديگه وقتشه كه عسل كوچولو

يه آدم بزرگ بشه ! ديگه وقتشه ! (هرچقدر هم كه دلش نخواد ولي بازم مجبوره )

همين !

پ.ن 1 : نام نويسنده ي وبلاگ تغيير  كرد !!

پ.ن 2 : چرا "صداها" يا "محاكمه در خيابان" اينجا اكران نميشه  اَه  لعنتي !

پ.ن 3 : همه چي تكراري شده ... من ... احساساتم .. نوشته هام ... حرفام ... بسه ديگه !خسته شدم !

(همه چيم شده ادا و ادعاهاي تكراري و كليشه اي )

پ.ن 4 : دلم هواي عكاسي رو كرده دوست دارم همين الان يكي  باشه كه بريم باهم عكاسي !

يا حق


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:53 توسط (عسل)دختربچه اي كه بزرگ شده !| |

Design By : Night Melody